چند وقتی بود که دفاع کرده بودم و از این دانشگاه به اون دانشگاه دنبال واحد برای تدریس بودم، در دانشگاه پیام نور شهرمان چند واحدی برای تدریس دادند، اما دانشگاه آزاد و غیر انتفاعی نیاز به معرفی و پارتی داشت که…

نا امید نشدم و به توصیه یکی دوستام، دوست صمیمیم را با خود همراه کرده و سری به حوزه علمیه شهرمان زدیم

به مدیر مدرسه گفتم که به نحو مسلطم و می خواهم اینجا تدریس کنم.

مدیر گفت:  شما چون طلبه نیستید، شرایط لازم برای تدریس در حوزه ندارید.

ایشان به من و دوستم پیشنهاد دادند که به صورت غیر حضوری، دروس حوزوی را بخوانیم 

بعد از مشورت با خانواده، من و دوستم برای حوزه ثبت نام کردیم، ابتدا به صورت غیر حضوری و بعد حضوری با حوزه و حوزویان همراه شدیم.

 آنچه که مرا به سوی حوزه و طلبه شدن سوق داد، گرفتن واحدی برای تدریس و پر کردن اوقات بیکاری بعد از فارغ التحصیلی بود اما این ظاهر امر بود،  در واقعا من قبلا برای جامعه الزهرا و خواندن دروس دینی اقدام کرده بودم ولی به دلیل مشغول بودن به جمع آوری پایان نامه در آزمون ورودی قبول نشدم، علت ثبت نامم در جامعة الزهرا نوعی نیاز بود که در یکی از کلاسهای درس در من شکل گرفت. یکی از واحدهای درسی ما، متون عربی اسلامی بود و استاد اصول مظفر را تدریس میکرد ایشان متن عربی کتاب اصول را به فارسی ترجمه می کردند؛ آنجا بود که من غرق در معنا و مفاهیم کتاب شدم و احساس میکردم هر کس باید تا یه حدی  اصول برای ادله آوردن، برای حرف زدن و برای….بلد باشد.

از زمانی که من برای گرفتن واحد به حوزه قدم گذاشتم  تا به امروز که طلبه سال پنجم هستم، پنج سال میگذرد و من و دوستم خواسته یا نخواسته در جریان حوزه و حوزویان قرار گرفتم.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: بدون موضوع
[شنبه 1396-09-25] [ 09:04:00 ق.ظ ]